به مناسبت چهارمین سالگرد شهادت حاج قاسم سلیمانی عصر شعر «شهید القدس» همزمان با سراسر کشور و با حضور جمعی از شاعران و چهره های فرهنگی در تالار نخجوانی کتابخانه مرکزی تبریز برگزار شد. به گزارش صبای مردم به نقل ازروابط عمومی اداره کل کتابخانه‌های عمومی آذربایجان شرقی همزمان با چهارمین سالگرد شهادت سردار حاج […]

به مناسبت چهارمین سالگرد شهادت حاج قاسم سلیمانی عصر شعر «شهید القدس» همزمان با سراسر کشور و با حضور جمعی از شاعران و چهره های فرهنگی در تالار نخجوانی کتابخانه مرکزی تبریز برگزار شد.

به گزارش صبای مردم به نقل ازروابط عمومی اداره کل کتابخانه‌های عمومی آذربایجان شرقی همزمان با چهارمین سالگرد شهادت سردار حاج قاسم سلیمانی، آیین گرامیداشت سرداران شهید حاج قاسم سلیمانی و سید رضی موسوی با عنوان «شهید القدس» با حضور جمعی از شاعران و چهره های فرهنگی استان در تالار نخجوانی کتابخانه مرکزی تبریز برگزار شد.

مرتضی طوسی، ابراهیم قبله ارباطان، سید حجت نقوی، حسین آردی و سید احمد استوار در این نشست به شعرخوانی پرداختند که در ادامه اشعار خوانده شده در این محفل آورده شده است:

قرار این بود آخر سر شهید بی کفن باش

یا گر حتی نخواهی لحظه ای دور از وطن باشی

سر قولت سرت را دادی،و می خواستی عمری

مثالِ عاشقانِ بی سر و غسل و کفن باشی

سرت را نذر آقای شهیدان کرده‌ای سردار

لیاقت داشتی سرداده‌یِ هر پنج‌تن باشی

یقین بعدِ تو خون از دیدگان این وطن جاریست

میان جان‌ مایی، گر چه در شام و یمن باشی

اگرچه نیستی،اما به نام کوچکت سوگند

نظاره می‌کنی لبخند بر لب صبح میهن را

یقین باید سر خوانِ کرامات حسن(ع) باشی

مرتضی طوسی‌تبریزی

غروبت مطلع صبح غزل بود

طلوعت تابناک و بی بدل بود

چه صبحی که درآن نورطلوعت

به خورشیدِ جهان ضرب المثل بود

به گاهِ کارزار اندر دل شب

که ظلمت با سپیدی درجدل بود

هماندم که برای مستیِ تو

شراب نابی از پیک اجل بود

شنیدم همچو قاسم سبط حیدر

که در دشت بلا مرد عمل بود

بکام تو شهادت در ره عشق

گواراتر ز هر شهد و عسل بود

سیدحجت نقوی

ایران من، باید ببویی عطر و بویش را

در خون رها، وقتی ببینی موج مویش را

ای شعر! باید حس کنی هر نیمه‌شب بغداد…

میخانه‌ای باز است و می‌نوشد گلویش را

سجاده‌اش خاک است، عطر کربلا دارد

با حضرت ارباب کرده گفتگویش را

شنزارها دف می‌زنند و تشنه می‌نوشند…

حتی گِلِ نم‌دار خوشبوی سبویش را

آن‌شب چراغ شام ما را منفجر کردند

خاموش می‌خواهند گویا چارسویش را

راه علمدارم کجا و جاده‌ی بغداد

پای دوانش را ببین و جست و جویش را

وقتی به پهنای جهان می‌گشت و پیدا کرد…

در ظلمت آن شب کلید آرزویش را

قلبم به شدت می‌زند در واژه‌ها امشب

تا شهسوار از خون برآرد های و هویش را

هرشب دل تبریز دارد می‌زند با تو

سردار دلهایی، برآور آرزویش را…

ابراهیم قبله‌آرباطان

بیر ال یینه بو باغین بیر گولون گلیب دردی

او گول که باغبان اونی چوخ ائورک دن ایستردی

نئجه که هر گوله بیر عطر وار بیزیم باغدا

وار هر گولون ده دریلماغدا آیری بیر دردی

یول آچدیلار بورانین اوز تیکانلاری یوخسا

دییردی هئچ بیر اوزون ال بو میدانین مردی

دییدیلر گولی درسک گدر یازین هاواسی

دییردیلر به باغین یازلیغی بو گوللر دی

گچیب دی قیرخ ایل اما بایراقی اسیر گویده

اگرده مین بله گوللر چمنده پرپردی

یاشیل گئییم لی لرین دوزدی باش تاجی کوچدی

بو ائولکه اما بوتون سرودی صنوبردی

قیش آتدایان لارا هئچ بیر پائیز چتین گلمز

بو سسلی یللری قارسیزدی بوش دی ابتردی

یادیندا ساخلا بیزیم ائولکه ده دویوشچولره

قیلیشلی قانلی ساواش لار جهاد اصغردی

یئنه ایون بزه دی شیطان اما پیس سیناجاخ

او ال که باغبانین ایستکلی گوللرین دردی

حسین آردی

آنروزهای شوم که انسان امان نداشت

گل چاره ای ز مرگ، بدست خزان نداشت

حق، سوگوار بود و کسی هم زبان نداشت

آنروزهای بد که حرم پاسبان نداشت

بانوی شام بی کس و عباس، جان نداشت

تو آمدی و بازی شان را به هم زدی

لیلاجهای خرد و کلان را به هم زدی

معیارهای سود و زیان را به هم زدی

رویای شوم شمر و سنان را به هم زدی

یکسر معادلات جهان را به هم زدی

مست از شراب کهنه‌ی جام خودت شدی

قد قامت بلند قیام خودت شدی

عباس با وفای امام خودت شدی

آخر شهید راه و مرام خودت شدی

آری شبیه صاحب نام خودت شدی

دستی کنار علقمه، دستی کنار تو

عباس برده بود، تمام قرار تو

روشن شده ست بر همگان اعتبار تو

قلب جهانیان شده اکنون مزار تو

دستان انتقام خدا بود یار تو

خون تو جاری است درون رگان ما

پیوند خورده مهر تو با جسم و جان ما

مدیون توست کودک و پیر و جوان ما

در وصف غیرت تو چه گوید زبان ما؟

سخت است انتقام تو و امتحان ما

اینگونه آمدی که به باران رسانی ام

تا التهاب داغ بیابان رسانی ام

از کوره راه شبهه به ایمان رسانی ام

از چنگ دیوها به سلیمان رسانی ام

با چشم های خیس به یاران رسانی ام

ای جان! به روی سینه ی خود می فشارمت

یعنی شبیه جان خودم دوست دارمت

باور نکرده‌ام که پس از این ندارمت

” چون چاره نیست می روم و می گذارمت

ای پاره پاره تن به خدا می‌سپارمت”

سیداحمداستوار

در بیشه ی مان حضورتان کافی بود

در شام سیاه نورتان کافی بود

تا پشت ستمگران بلرزد چون شیر

از بیشه فقط عبورتان کافی بود

تنگ است دلم برایتان ای سردار

دلتنگ خدا خدایتان ای سردار

پر رو شده اند بی شما کفتاران

خالیست چقدر جایتان ای سردار

هر روز به خونتان قسم باید خورد

افسوس و دریغ، دم به دم باید خورد

آنقدر نشستیم که دشمن آمد

محکم نزدیم ، لاجرم باید خورد

چون مرد، نبرد کار هر ساعت ماست

شولای شهید راست بر قامت ماست

هر چند به خون خود بغلتیم ولی

سرویم، و ایستادگی عادت ماست

سیداحمداستوار